![]() |
![]() |
|
| عشق چگونه زنده ماندن است |
|
گرچه غرق در مستی شدن آسودگی رابه ارمغان می آورد. اما همیشه صدای هست که از پشت در یچه های اندرونی تورا صدا میزند شاید خیلی ضعیف باشد اما گه گاهی اشکی بر چشمانت می نشاند آن لحظه تو با آن هم آواز می شوی دستانت را باز میکنی قصد پرواز داری به نقطه ی اوج خیره میشوی گرچه پر و بالی نداری اما اشتیاق دیدار تو را یک پرنده میکند آن لحظه شوق دیدار سستی مستی را بیرون میکند یک صدا در اعماق وجودت تکرار میشود آیا من پذیرفته میشوم ؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:51 توسط رز آبی |
|
|
(آتشم زنید من مجنونم بیابان کجاست نه فرهادم تیشه میخواهم میخواهم نقش نگاهش را بر سینه ی آن صخره ها حک کنم کمانم کو من آرشم تیر٬ بر دورترین زمین میاندازم میخندی ! بخند ! دیوانه ام بر دیوانه هذیان عیب نیست سوزن ونخم کو ؟ میخواهم کوک بزنم کوکهای ظخیم باید بسته شود سکوتم کو ؟ خوش به حال او ساز داسش میزند بر گندم صدا که تو را من کاشتم ای گندم ناز سبزه ها بوسه میزند بر دستانش وسعت دشت خیره میشود بر نگاهش محصول تعظیم میکند اما من اینجا میان مرداب فریاد هذیان میزنم رهگذران میخندند دوستان ملامتم میکند
رفتی ! ای شاخه ی گندم تا کجا بلند میشوی تو به سقف آسمان نمیرسی اما من شعر گندم میخونم باران صدا میکنم پشت سرت رود جاری میکنم آخه دیوونه ها دنبال اعجاز میدوند باورشان میشه که گندم از دل آسمان میگذرد خوش باشی یادی ار مرداب بکن )
مستی
مرا در کشتی باده اندازید پیمانه پشت پیمانه بر هم زنید مرا مست مست در آب اندازید خوشا مستی و پیمانه ی سستی مرا به آواز مطرب بسپارید رقص در رقص پا بر زمین زنید مرا مست مست در هوا اندازید خوشا رقص وپیمانه و مستی
فارغ ز اشک و آهم کنید عادت عاشقانه را ز او که به مستی برد مرا ز یاد بیرون کنید ز باده ی چهل ساله لبش را به پیمانه آشنا کنید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:29 توسط رز آبی |
|
|
دست بالا برد و غبار سفر از پیشانی پاک کرد.
پشت سرش لحظاتی بود که هر کدام چو سالی بر او واردشده بودند و اینک ! رسیده بود .
.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 17:30 توسط رز آبی |
|
|
مپریش موی ای پریوش من ! بگذار آئینه روی تورا دریابد گرچه آئینه سخن گفتن نمیداند اما ز روی تو سخن می خواند غربت دلتنگی را ز نگاه تو تماشا میکند تلخی انتظار را ز کام تو میگیرد گرچه آیینه ز التماس تو تصویر ندارد آرام باش ! ای پریوش من بگذار آیینه روی تو را دریابد آیینه گر شکسته هم باشد روی تو را ای جان من !مات نمیکند آرام باش ای پریوش من !آرام ! سختی پشت آیینه خوابیده است ز سختی ها با تو سخن نمی گوید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 18:0 توسط رز آبی |
|
|
(عروسک من از چه شرم داری ؟ غرق محبت شو ! این یک اصل انکار ناپذیر است دو خط مشتاق عاقبت در مکانی باهم برخورد خواهند کرد واگر او بخواهد میتواند همیشه موازی بماند ای عروسک من باز غرق محبت شو من میدانم که در این فضای نامتناهی مکانی برای جاذبه هست و پس از آن ........... برخورد .) پالت رنگی پالت رنگی من اینجا ز درخشش رنگها٬ شرم ندارد با ترکیب رنگها دعوا ندارد شکوه نمیکند! گر زردی روشن خورشید دست به آبی آبها دهد پالت رنگی من اینجا با کسی ایهام ندارد دسته دسته رنگها٬ گلهای مرا دسته میکند به هوای پرواز قلمگیری ز پیچکهای عشق میکند چون که دیداری در کار نیست هر شاخه گل را به یاد دوست تقدیم میکند آری اینجا راحتم ! ترس زفریادهای حقارت ندارم به زیر ذره بین تمسخر قصد فرار ندارم آری اینجا ! غربتی ز دلتنگیها به تصویر آورم افتادن یک شکوه را بی خیال ٬ در سایه ها تماشا کنم از خیره شدن به نگاه نجیب یک اسب ملال گناه ندارم من اینجا راحتم ! برسر کلام به فخر خواهم گفت گر تو ناتوان ز حضور بودی رنگها بی تردید حضور دارند تو ای دوست من شاید باور نکنی! اما اینجا افسانه ها حقیقت دارند چرخش خطهای خمیده با احساس من هم آوازی دارند آری ! اینجا قلم موی من بوسه ی دیدار بر رنگها زند اینجا همه عاشقند ترس ز عاشقی ندارند
گاه با خود .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:37 توسط رز آبی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 20:14 توسط رز آبی |
|
|
بنواز ای نی نواز که ز سوز تو شورها به پا شود عاقبت زین اشک فراق نگاه آزاد شود بنواز بنواز که هر سحر با من هم پیمانه ای میان سبزی سبزه ها در رقص بلبلی نگاه تو در آب رودخانه جاری ای عجب !که من هنوز در گیرم به زیر سایه های آرامش دلتنگ یک غریبه ام غریبه آی غریبه صدای گامهای تو در کوچه های احساسم پیچید در بستر دستانم پیچک عشق تو تابید قد به آسمان کشیداما باز تو را ندید غریبه آی غریبه تا کجا باید طعم تلخ انتظار را کشید تاکی باید به تاوان سکوت کوبه شد و سر بر آستان نیاز کوبید غریبه آی غریبه راه کج کن و این بار ازین کوچه گذر کن بگذار زیر سایه ات نفسی ز دیدار بجویم سوگند به سوز های شبانه هیچ نپرسم وهیچ نخواهم و هیچ شوم بگذار غریبه آی غریبه ای آشنا با من تا که زیر سایه های توهم این بار تورا بجویم
دوستان در گذر زمان کم کم غریبه میشوند اما آیا عشق هم غریبه میشود ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:9 توسط رز آبی |
|
|
گر عطر یوسف ٬ یعقوب را بینا کرد گر آواز مستانه ی پرستو٬ زمان مرده را زنده کرد گر چرخش زمین٬ مکان تیره را روشن کرد چرا من مهیا نباشم ؟ من اینجا پشت درهای بسته کسی را یافتم
کسی که مژده ی بازگشت داد کسی که آواز روشن گشایش را دوستانه زمزمه کرد مرا باز به امید دیدار٬ یکبار دیگر زنده کرد من همه نورم و خورشید در سینه دارم من همه آبم و آبشار در دست دارم من همه زمینم و رقص سبزه ها در سر دارم با ور کنید ! امروز آنقدر مستم که گویا دوست را در سینه دارم یا که دوست را در دست و سر دارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:47 توسط رز آبی |
|
|
معنای دلتنگی را ز ماهیان پرس
میان آب خط موج میکشند و به هزار دلیل ناگفته خط و نشون کینه را بیرنگ و محو میکشند
بی تاب چرخ میزنند گویا زپشت شیشه سبزی مهر میبینند نه یک بار و نه صد بار بیشمار سر به شیشه میکوبند آسمان را همسایه مینگارند به امید گریختن بالا میپرند بالا وبالاتر باز هم بالاتر اما عاقبت سر بر سینه ی آب میسپارند رنگ عشق را آبی آبها نمیبرد اما امروز ! معنای دلتنگیم را از آن ماهی سرخ بپرس که مانده شناور به قوس سنگین در اعماق آب
زبیتابیش ٬ غربت آرام مفاهیم مانده
چشمان همیشه خیسش به انتظار هنوز باز مانده دم به دم بیصدا دهان باز کند به هر نفس گویا کسی را صدا می کند
نه! آواز موج نه! آبی آسمان نه! رقص سبزه ها نه! ساز بی ساز بادها
کسی را صدا میکند کسی که من ٬ به مهربانی شناختمش گر چه امروز ناشناسم ٬ناشناسم آیا اینهمه اعتراف لذتی عمیق برایش میبرد . نمیدانم . به این هم راضیم !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:47 توسط رز آبی |
|
|
در عالم خیال روی مهری دیدم سر بر سینه اش نهادم و نا خود آگاه با او پریدم شاعری میگفت: شعر مرا ای کاش تو بخوانی اما ای شعر من ! ای کاش ! تو او را بخوانی اینجا یک نفر دیگر هم هست کسی که در من چادر زده کسی که بی امان عنان ز من بریده کسی که باور نمیکند٬ ای مه من ! تو از یادش برده ای ! آری اینجا یک نفر دیگر هم هست کسی که تو را دوست میدارد وهنوز پی بهانه برای دیدار است کسی که خوش باورانه مرا ز دست داد و باز گله ندارد ای زمانها و ای مکانها ! که به طعم فا صله بر جان عاشقان آتش میزنید باور ندارید ؟ اینجا یکنفر دیگر هم هست کسی که ز فراق میسوزد و راه به جایی نمی برد کسی که رمق زچشمهایم گرفته کسی که خنده ز لبهایم بریده وای ! مددی ای همه احساس من یاریم کنید آن دوست باوفا را به فریاد صدا کنید خسته ام خسته ام دور از تو زفراقی میسوزم وهمدمی نمیابم کجایی ؟ بازگرد ! که اگر آمدنت دیر شود تو را هرگز نخواهد بخشید باز گرد ! که این باد صبا هم ز بیرحمی سر جفا دارد با من باز گرد ! که هر شام خورشید عمرم ز دلتنگی غروب میکند |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:7 توسط رز آبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای پادشه خوبان
زفراقت سوختم اما آموختم در حریم عشق نتوان زد دم از گفت وشنید ز آنکه انجا جمله اعضا چشم باید بود وگوش |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
متن ادبی "شعر سپید نمایشنامه داستان |
| پیوندها |
|
ARTESFAHAN.COM/FA/ POLT.BLOGFA/POST TARANOMHAYESABS.BLOGFA.COM انتظار تلخ |
|
RSS
|